محمد بن على ظهيرى سمرقندى

97

سندباد نامه ( فارسى )

حال اين خاك چيست « 1 » ؟ زن چون آن خاك بديد ، بىتحيّر و تفكّر « 2 » بر بديهه در خانه رفت و غربال بيرون آورد و خاكها را در وى نهاد « 3 » و آغاز كرد خاك بيختن را « 4 » . مرد گفت : اين چه حال است ؟ زن جواب داد : اى مرد صدقه‌ها بر من و تو واجب است كه بلايى عظيم و نازله‌اى جسيم « 5 » اين ساعت به بركت تو از من مدفوع شده است . در اثناى آنكه به بازار مىرفتم تا گرنج خرم ، اشترى جسته و مهار گسسته بر من گذشت و لگدى محكم بر پشت من زد و من از پاى درافتادم و آن قراضه از دست بيفكندم ، در ميان خاك افتاد « 6 » . هرچند بجستم « 7 » ، باز نيافتم كه مقرّ خلايق و ممرّ علايق بود . خاك آن موضع جمع كردم و با خود آوردم « 8 » تا به غربال كنم باشد كه زر باز يابم و از بهر تو گرنج « 9 » خرم . مرد چون اين كلمات بشنيد ، آب در ديده بگردانيد و گفت : لعنت بر آن « 10 » قدر زر باد . قراضه‌اى ديگر بستان و گرنج خر و خاك « 11 » بيرون انداز . شعر اذا صحّ منك الودّ فالمال هيّن * و كلّ « 12 » الّذى فوق التّراب تراب 1 بيت چو وصل و مهر نباشد « 13 » چه قدر دارد عمر ؟ * چو دوستى تو آمد چه قدر دارد مال ؟ اين حكايت از بهر آن گفتم تا رأى عالى « 14 » شاه بر مكر و غدر زنان واقف شود و بر خاطر عاطر او كه مرجع داد و دين است مقرّر گردد كه حيلت و مكر زنان را غايت و نهايت نيست . شاه چون اين داستان بشنيد ، مثال داد تا شاهزاده را به حبس برند « 15 » و سياست را در تأخير و توقّف نهند « 16 » .

--> ( 1 ) . آتش : اى زن ، خاك مىبينم ( 2 ) . آتش : متحيّر و متفكّر شد ( تاشكند مطابق متن ) ( 3 ) . آتش : خاكها در وى مىنهاد ( 4 ) . آتش : آغاز خاك بيختن كرد ( 5 ) . آتش : شگرف ( 6 ) . آتش : درين خاك افتادم ( 7 ) . ازمير : طلب مىكردم ( 8 ) . ازمير : بياوردم ( 9 ) . آتش : پرنج ( 10 ) . آتش : بدان ( تاشكند مطابق متن ) ( 11 ) . آتش : آن خاك ( 12 ) . ازمير : فكلّ ( 13 ) . آتش : مهر تو نبود ( 14 ) . ازمير : اعلى ( 15 ) . ازمير : بردند ( 16 ) . ازمير : « سياست . . . نهند » ندارد